تبليغاتX
قم ها شیاطین مدرسه

قم ها شیاطین مدرسه

در مرام ما رفیقان نیست رسم ترک دوست/عهد با هر کس ببندیم جانمان در دست اوست

اینم بمب امروز قمها:


عکسها و خاطره ها برید حالشو ببرید

عکسها تو ادامه مطلب واسه پایین نیومدن سرعت!!!


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت22:40توسط HKZ | |

سلام سلام سلام


امسال که می دونید ما دیگه رفتیم پیش دانشگاهی و داریم واسه کنکور درس که نمی خونیم ولی نقشه می کشیم که چطور رویداد ملی به این بزرگی رو لغو کنیم البته شاعر میگه  خواستن توانستن است ما هم بر همین اساس داریم طرح بزرگی می ریزیم که کنکور حد اقل یه 7-8 ماهی عقب بندازیم همی...


پیش دانشگاهیه و هزارتا دردسر و البته کارهای همیشگی قمها که تمومی نداره...

همین امروز امتحان زمین شناسی داشتیم جیم شدم. خدا فردا رو به خیر کنه. سر کلاس بودم تا جایی که درس تموم شدو امتحان...


یه معلم شیمی داریم که هیشکی حریف زبونش نمیشه یعنی خودمونیم این حساب رو می کنیم که معلمه و احترامش واجب وگرنه بچه های این دوره زمونه مگه کم میارن؟

جای همتون خالیه وقتی برای واکنش های شیمیایی مثال میزنه کلاس رو ببینید. مثال ها همه +18 همه دندون شکن و صد البته موثر در فراگیری درس

چند تاشو میگم ولی از این جمع بیرون نره ها... (اونایی که مطالب +18 نمی خونند این یه تیکه رو فاکتور بگیرن)

..........................................................................

* داشت جواب سوال یکی از بچه ها رو میداد که به این قسمت رسید:

- وقتی که 2 تا ماده بخوان با هم واکنش بدن که نمی تونن دور از هم باشن. باید به اندازه ای نزدیک هم باشند که بتونند تبادل انرژی یا اتم و ... کنند.

اینجا بود که یکی گفت:

- مثل واکنش بچه دار شدن انسان.......

* داشت درس میداد که محمدحسین بهش گفت آقا واسه این یه مورد مثال نزدید ( خنده ی بچه ها بلند شد)

اونم دید داره بد میشه گفت:

- مثلا تو و شرافتی که کنار هم نشستین یه مولکول هستین و یه اتم دیگه میخواد پیوند بین شما ها رو بشکنه

اون نمیاد که خودش رو بزنه به فرزاد. خودش رو میزنه به تو که پات تو راهه...

* از کلاس ما 4 نفر عضو شورا شدن. اونقدر از بیچاره ها درس پرسید همه جلسه که چرا شیرینی نمیارید که بالاخره هر 4 تاشون مجبوری شیرینی آوردند و بچه ها شیرین کام شدند همی...

* داشت جذب فیزیکی و شیمیایی رو توضیح میداد که کاظم تیکه پروند که اونم گفت:

- ببین تو جذب فیزیکی تو و محمدحسین که با هم هستید یکی دیگه میاد و میخواد واکنش بده که یکی میاد با صحبت شما رو که پات تو راهه حواست رو پرت می کنه و اون یکی هم میاد و سریع واکنش میده

اما جذب شیمیایی مثل این میمونه که صادق و عادل به هم چسبیدن و یکی میخواد بیاد با عادل واکنش بده. اما دیگه قضیه از صحبت و اینا گذشته باید بیان عادل رو سفت بگیرن و باهاش واکنش بدن...

* قضیه ی ملا نصر الدین و (عاقلان دانند) رو دیگه همه می دونید.

قضیه کاتالیزور و اینا بود که داشت میگفت مثل این میمونه که یکی بیاد و بخواد شما رو به قله شیرکوه برسونه و شما رو از راهی میبره که نیاز به انرژی کمتری داره

- آقا اما باید مواظب باشه تو راه کار دستش ندن...

- اگه من اون راهنما باشم و شما هم کونوردا آره ممکنه

که من گفتم:

- عاقلان دانند..............

..................................................................................


ماجراهای +18 تموم شد هرکی میخواد بخونه حالا دیگه می تونه چشاشو وا کنه

یه معاون داریم بهش میگن گرد نخود

آخر خنده ست هم حرف زدنش هم عتاب و خطابش به دانش آموزا هم وقتی که 4-5 تا میشیم و سر به سرش میذاریم

یه خدمتگزار هم داره مدرسه مون که یه بار تو نماز خونه بین 2 تا نماز و نزدیک به شروع نماز دوم داشت با یکی صحبت میکرد و میگفت که چقدر خوبه آدم اینجا بخوابه و خودش رو یه کم به سمت عقب سوق داد که یهو ولو شد رو زمین. نماز دوم شروع شده بود و 7-8 نفر زدن زیر خنده و با یادآوری آن وسط های نماز هی هی می خندیدند و نمازشون باطل...

یکی داشت میگفت مکارم اینجور و اونجور که پیش نمازمون گفت:

- مگه پسر خاله ته که اینجور مکارم مکارم می کنی؟ آیت الله مکارم شیرازی...

- هنوز خبر ندارین. من دارم جلو جمع اینجور صداش می کنم. در حالت عادی بهش میگم ناصر...

قضیه های پیش دانشگاهی زیاده و وقت کم

تا آپ بعدی.......................................................................................................

یا حق

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت1:8توسط HKZ | |

سلام

اول ازهمه یه عذرخواهی به همه تون بدهکارم بابت این مدت که نبودم و دلایل زیادی داشت


اما می رم سراغ بمب خبری این بار وبلاگ:

یه سری کلیپ داشتم که با موبایل گرفته بودیم و قرار بود پخش نشه اما من دیدم که پخش شه بهتره و دوستان رو هم متقاعد کردم و حالا این شما و این اولین سری کلیپ های رو نمایی شده ی وبلاگ قمها:

لینک ها از سرور غیر مستقیم 4shared

1- کلیپ بسیار زیبایی که در اردو ضبط کردیم. مطمئنا شما را روده بر خواهد کرد (البته از بی مزه بودن کارامون)

طول: 3:58 با حجم 3.8 مگابایت  http://www.4shared.com/file/125721623/a348d7be/___online.html

2- کلیپ زیبای دیگری که موقع ناهار درست کردن در اردو ضبط شد. از دست ندید

طول: 1:53 با حجم 1.8 مگابایت http://www.4shared.com/file/125722497/56e0b1ec/2_online.html

3- این کلیپ مال اردوی پارساله هنگام سالاد درست کردن و ...

طول: 00:56 با حجم 1.3 مگابایت http://www.4shared.com/file/125723558/d394ee23/saalaad.html

4- این کلیپ ماجرایی داشت واسه خودش. قرار بود هر یک از اجزای سفره رو یکی بیاره و بساط صبحانه رو سر کلاس زبان راه انداختیم. البته کلاس تعطیل و همه چپیدیم تو نمازخونه و خلاصه...

برای شستن 15 تا بشقاب و ظرف کثیف 10 نفر راه افتادیم طرف حیاط و 4 نفر فقط رفتن کلاس + معلم

و این وقایع هنگامی است که ظرف ها را می شستیم. یکی داشت می خوند و شاهرخ هم می رقصید که یهو معاون معلوم نشد از کجا پیداش شد.

شرح مفصلش واسه پست بعد...

طول: 00:48 با حجم 1.1 مگابایت

http://www.4shared.com/file/125724594/eb40d5bd/shaahrokh.html


خوب

شاد

موفق

پیروز و سر حال باشید

HKZ

یا حق

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت1:22توسط HKZ | |

با نهایت تاثر و ناراحتی که دارم به اطلاعتون می رسونم که پدر یکی از همکلاسیهام(حامد) دار فانی را وداع گفت و به دیدار پروردگارش شتافت.

تا چهلم اون خدا بیامرز وبلاگ تعطیل هستش و همینجا از تمام کسایی که دارن این مطلبو می خونن عاجزانه درخواست می کنم یه فاتحه به روح اون مرحوم بفرستید.

به حق علی، نامردی نکنید و فاتحه رو بخونید

حالم زیاد خوش نیست

تا بعد

یا علی

+نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت11:44توسط HKZ | |

سلام

این بار اومدم فقط چند تا عکس واستون بذارم و برم چون سرم خیلی شلوغه

به هرحال گرفتاری های زندگیه دیگه...

مطالب رو میزارم واسه آپ بعدی...

اولین عکس عکسی هست از دیوار مدرسه که به یاد ایام انقلاب بچه ها نوشتن

قشنگه نه؟

دوران انقلاب

دوران انقلاب2

حدیثی بر دیوار مدرسه و ورودی سالن

دیوار مدرسه

ورودی سالن

تخته سیاه کلاس و نوشته های روش اگه نوشته هاشو تونستید بخونید

تخته سیاه

کنده کاری روی میز معلم

کنده کاری2

اینم نمای کلی مدرسه

البته زیاد خوب نیست

ساختمان مدرسه


تا بعد

یا علی

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت22:22توسط HKZ | |

سلام

از اینکه دیر به دیر آپ می کنم شرمنده وقت ندارم و سرم خیلی شلوغه

چند تا از کارهای دیگه قمها:

1- توی کلاس دین و زندگی نشسته بودیم و دبیر نیومده بود. داشتیم می زدیم و میخندیدیم و سر و صدا و عشق و صفا

دو تا از بچه ها داشتن با هم کشتی می گرفتن سه چهار تاشون  داشتن فنون کونگ فو رو تمرین میکردن خلاصه بساطی بود

یکی از بچه ها مواظب بود که اگه کسی اومد بهمون بگه. دوسه بار هم که دبیرای کلاسای دیگه میگفتن صدا از سومی ها میاد چندنفر اومده بودن کلاسمون اما خبردار بودیم و ساکت و منظم داشتیم درسمون رو می خوندیم. اما...

یه بار هم نگهبانمون نمی دونم حواسش کجا بود که یهو معاون عزیز تر از جان(؟) سر رسید و معلومه همه دم دفتر البته به استثنای یکی دونفر که خسته شده بودن و داشتن نفس تازه می کردن دوباره شروع کنن که اومد و دید اینا نشستن و کار کار بقیه س و ادامه ش هم مشخصه...


2- داشتیبم کیسه های پر از آب رو رو حیاط مدرسه به سر و کله ی همدیگه پرت می کردیم و صفا که نمی دونم چی شد ییهو

یکی یه کیسه پرت کرد تو صورت من که جا خالی دادم و پشت سرم معاون مدرسه بود و شتررررق صاف تو صورتش البته صورت که نه تو پیشونیش خورد و بعدش همه دفتر با شلنگ که دستامون هم خیس بود و میچسبید...

3- دبیر فیزیکمون خیلی آروم و سر به زیره و اصولا به این راحتی ها عصبانی نمیشه اما وقتی عصبی بشه بنده خدا میزنه اول و آخرمون رو یکی می کنه. البته همونطور که گفتم کسی عصبانیتش رو ندیده غیر از سومی های محترم

اینقدر حرف زدیم و پا رو زمین کوبوندیم(مثل بلا نسبت ما اون حیوون زبون بسته) البته وقتی نگاهش به تخته بود و  داشت توضیح می داد که باورتون نمیشه کاری به سرش آوردیم که تو سرخودش زد که خیلی دلم براش سوخت و بچه ها رو آرومشون کردم البته به زور و جلسه ی بعدیش هم آشتی کنون بود و شیرینی و این حرفا چون خیلی دبیر محترمیه

این سه تا رو داشته باشید فعلا

ولی اینبار زود برمیگردم و آپ بعدی زودتر هست انشاءالله

تا بعد

یا علی

+نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت15:0توسط HKZ | |

سلام

بعد از مدتها اومدم با خبرهای جدید از مدرسه و دبیران گرام...

بدون مقدمه می رم سر اصل مطلب و تعریف کارهایی که کردیم و به هر حال... بگذریم

اول: توی کلاس فیزیک نشسته بودیم و داشتیم چرت می گفتیم و می خندیدیم(البته فراموش نشود که دبیر در حال تدریس بود همی) ییهو یه هلیکوپتر اومد بالای مدرسه مون واستاد و صداش بدجوری رفته بود رو اعصابمون.

ما هم دیدیم خیلی بد شد. دیدیم که محمد حسین بلند شده و داره با دستش یه علامتایی میده به هلیکوپتره که یعنی برو من نمیام...

معلم خیره شده بود ته کلاس و میگفت: آقای زارع خواهش می کنم... آقای زارع خواهش می کنم...

خلاصه قسمت جالب داستان آنجا بود که تا این اشاره ها رو کرد هلیکوپتره رفت دیگه بدتر خندیدیم و ...

دوم: یکی از بچه ها ساندیسش رو که تموم کرد همونجا سر کلاس ترکوند و عجب صدایی هم داد ولی غافل از اینکه معاون محترم پشت در کلاسه و اومد تو کلاس:

- ... چطور شد؟

- آقا ساندیس ترکید

-کی ترکوندش؟ تو بودی؟

- آقا خودش ترکید...

این رو که گفت معاون عصبی شد و چند تایی نوازشش کرد.

محمد حسین هم هنوز داشت ساندیس می خورد که ساندیس رو از دستش قاپید که کلاس جای این کارا نیست ولی هنوز نگرفته بود ازش که ساندیسه که نصفه بود سرتا سر پیراهنش رو رنگین کرد و ما هم که داشتیم می خندیدیم بیشتر...

سوم: دبیر داشت درس می داد که یکی ساندیسش رو که از زنگ تفریح نگه داشته بود ترکوند و معلم به قول خودمون ورپرید و داشت سکته می زد که دیگه از کلاس رفت بیرون و معاون جاش تو کلاس و بازم تکرار داستان همیشگی...

چهارم: دبیر ادبیات که اومد تو کلاس بلند شدیم و یه چیزی حدود ۵ دقیقه داشتیم می خوندیم.

از صلوات گرفته تا هرچی که بلد بودیم و نبودیم رو خوندیم که بازم دبیر رفت بیرون و وقتی دیگه خسته شدیم و نخوندیم اومد تو کلاس و از دم همه رو گرفت زیر رگبار مصیبت ( ا ببخشید...)

پنجم: فصل امتحاناته و داستان همیشگی مشورت و یاری

اینبار با روشی جدید تر

جواب سوالات رو اس ام اس می کنیم واسه هم سر جلسه امتحان اینقدر کیف میده به شما هم توصیه می کنم یه بار هم که شده این روش رو امتحان کنین ضرر نمی کنین. البته ضرر پول اس ام اس که چیزی هم نمی شه باید قبولدار باشید که ان شاءالله هستید...

ششم: وسط حیاط مدرسه نشسته بودیم کل بچه های اهل عشق و حال کلاس اتل متل گلابی می خوندیم و کیف می کردیم و بعدم کیف ها رو دوش و ... منزل

عوضش فرداش باز هم نوازش دست مهربانانه معاون و اینبار یه کمی هم مدیر که هیچوقت عصبی نمی شد...

و هفتمی و آخریش:

توی جلسه شورای دانش آموزی داشتم برای معاون توضیح می دادم که چه چیزا مدرسه میخواد و داشتم طرح ارائه می دادم:

- خب آقا دستگیره های در بعضی کلاسا خرابه و باید تعویض بشه

- چشم

- شیر آب رو حیاط هم خرابه باید عوض بشه

- چشم

- این میز پینگ پنگ کافی نیست دو تای دیگه هم بیارین تو مدرسه

- چشم

خلاصه رو کاغذ یه سری موارد نوشته بودم با کمک دوستام و سرم رو انداخته بودم پایین و می خوندم و اونم هی می گفت چشم

منم می دیدم بعضی درخواستای بیخود و بی جهت رو هم الکی می گه چشم ولی سرم رو بالا نمی آوردم و غافل از اینکه تمامش فرمالیته ست و تشریفاتی تا اینکه رسیدم به این پیشنهاد

- آقا زنگ تفریح ها رو بیشتر کنید تا بچه ها برسن غذاشون رو بخورن و تفریح سالمم داشته باشن

- چشم

- یه پیست دوچرخه سواری هم دور مدرسه بسازین تا بچه ها با دوچرخه هاشون تفریح سالم داشته باشن و به سمت دوچرخه سواری متمایل بشن

- ای به چچچچچچچچچچچچچچچچچچچششششششششششششم

و با گفتن این یکی دفتر ثبت مدرسه که یه چیزی بود قاعده ی نمی دونم چی بگم خودتون می تونین اندازه ش رو تصور کنین چنان زد تو سرم که تا سه روز همینطوری منگ می زدم و منم فرار و فحش بود که نثارم میشد از طرف معاون و خنده از طرف دیگر اعضای شورا...


بازم رفتم و تا دیدار بعد

یا علی


اینم لینک یه آهنگ ویژه ایام محرم

Benal Ey Del - Garsha & R...

من پا برجا مث دماوندم

  

 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت23:49توسط HKZ | |

سلام

بازم بی کار شدم و اومدم بنویسم براتون کیفتون کوک شه درساتون رو بهتر بفهمین...

به مناسبت هفته کتاب و کتابخوانی قرار شد تعدادی از کلاسهامون تو کتابخونه برگزار بشه و اینا...

اول که رفتیم بالا یه مقدار ادا و اصول در آوردیم که این هفته درس تعطیل و بشینیم واسه تکریم کتاب، کتابهای کتابخونه رو بخونیم. بعدم که سر جامون نشستیم میز معلم یه پایه ش می لنگید و ما هم دنبال مقوا یا سنگی چیزی که بذاریم زیر میز که یهو یکی از بچه ها رفت یکی از کتابای کتابخونه رو برداشت و آورد پیش معلم و گفت آقا میز رو بگیرید بالا...

بقیه ش رو دیگه خودتون میتونید حدس بزنید... قیافه ی معلم رو در اون حالت تصور کنید...

کلاس رفت رو هوا و تا آخر کلاس هر وقت صحبت میشد که درس دیگه کافیه و بریم کتابا رو بخونیم واسه تکریم هفته کتاب و کتابخوانی دبیر میگفت:

نمونه بارز تکریم و احترام به کتاب رو آقای ... بهمون نشون دادن و بازم کلاس میرفت رو هوا...


چند وقتیه که یکی از بچه ها خیلی گیر داده به پدر حامد و هر طوری میشه پای پدر حامد رو میکشه وسط...

واسه روشن شدن عمق فاجعه چند نمونه ش رو براتون مثال می زنم ببینین و قضاوت کنین:

درس تاریخ معاصر: معلم داشت درباره ژنرال آیرون ساید و اینا صحبت می کرد که گفت: همه ش تقصیر این پدر فلان فلان شده حامده که با آیرون ساید دو تایی دست به یکی کردن و اینا

درس فیزیک: دبیر داشت درباره خازن ها صحبت میکرد که گفت انرژی های ذخیره شده رو تمامش این پدر فلان فلان شده حامد مصرف می کنه و مملکت... بله

درس شیمی: امتحان داشتیم که گفت اگه این پدر فلان فلان شده حامد گذاشته بود من درس میخوندم و نمره می آوردم

درس زیست شناسی: این که عملکرد هورمون غده اپی فیز هنوز مشخص نیست اگه پدر فلان فلان شده حامد نبود پیدا شده بود...

البته چیزهای زیادی هست که من نمی تونم بگم به دلایل اخلاقی و اینکه نمی تونین این مورد رو عمیقا درک کنید تا نیاین تو کلاس...


یادم به یه جریان دیگه اومد...

داشتم ته کلاس با دوستام صحبت می کردم که معلم گفت بیا بشین روبروی میز خودم

نشستم و بازم سر بر میگردوندم و صحبت...

گفت نه اینجوری نشد بلند شو بیا سر جای سطل آشغال بشین

سطل رو برداشت ولی من که پر رو بودم البته بسیار زیاد بازم موشک درست میکردم و واسه بچه ها میفرستادم و اونا هم نامردی نمی کردن و جواب میدادن تا اینکه بالاخره انداختم از کلاس بیرون...


و اینکه یه صادق جوهر داریم تو مدرسه کرکر خنده ست

رفته بودن چند نفر پهلوش من نبودم ولی کاملا تجسم کردم و خندیدم از ته دل

به یکی گفته بود(البته با لهجه و فرم صدای خاص خودش) :بچه یکی تس از حیدری خوردم

- چرا صادق چه کار کرده بودی؟

- زبان زیر ۱۰ شدم

دوستم میگفت: حالا ما به خودمون گفتیم ۸ شده ۷ شده یا حتی دیگه آخرش ۵

- حالا چند شدی؟

 با حالت کلاسیک و کشداری گفت:

- صفررررررررر( البته کسره ی صاد رو بکشید ر هم که خودش کشیده هست) 

رفقا که همونجا ولو شده بودن رو زمین از خنده...

واسه این دفعه بازم کافیه و خداحافظی

تا بعد

یا علی

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت22:43توسط HKZ | |

سلام

امیدوارم که شما مثل من هیچوقت از رفیقتون بد نبینید و این چیزایی رو که من تحت عنوان نارفیقی دیدم هیچوقت نبینین...

خب بریم سراغ کارهایی که کردیم و دیگه...

اول از همه یه چیزی بگم که چیزی نشده که علی محمد انقدر شلوغش کرده فقط مختصر بوهایی مدیر و معاون بردن که اونم به وقتش خدمت عاملش می رسیم...

اول از همه توی کلاس زبان فارسی بود که شروع کردیم...

معلم یه درس رو می خواست بده و چون کتابی که دستش بود مال رشته انسانی و چاپ ۸۵ بود یه درس رو کتاب ما نداشت و اون شروع کرد به درس دادن و ما هم چیزی نگفتیم که اصلا این درس رو کتاب ما نداره و ما رشته مون یه چیز دیگه ست و فلان و اینا...

خلاصه بعد از توضیح درس شروع کرد به خوندن از روی کتاب و گفت که هر جاش از کتابتون حذف شده رو بگین. ما هم گفتیم باشه چشم

درس رو که خوند و خودآزمایی هاش رو هم حل کرد یکی از اراذل بلند شد و گفت آقا کجا رو داشتین می خوندین؟ گفت: فلان فلان شده حواست کجا بود؟ صفحه ی ...(یادم نیست چه صفحه ای بود)

و دوباره من بلند شدم و گفتم آقا راستش منم هرچی فکر می کنم نمی فهمم کجا رو داشتین می خوندین. یه فحش هم نثار من کرد و بعد گفت: خاک بر سرتون که کلاس سوم رسیدین و هیچی حالیتون نمیشه.

خلاصه ش کنم وقتی ماجرا رو فهمید چنان جوش آورد که من گفتم الان همه بخار میشیم و قهر کرد و گذاشت از کلاس رفت بیرون و ما هم خنده بود که میکردیم و عشق و صفا...

البته قضایای بعدش مانند کتک و اینا چون بدآموزی داره سانسور میشه


و اینم یه عکس از آرمی که اولین بار عباس میدانی برای این وبلاگ طراحی کرد و من هنوز هم دارمش( البته کیفیت نداره ولی از هیچی بهتره...)

آرم قمها 


و اینکه دیگه فعلا این یکی رو داشته باشین تا بعد که کارای دیگه مون رو بنویسم. الان وقت کمه و فرصت زیاد 

و اینکه فعلا تا بعد

یا علی

 

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت18:24توسط HKZ | |

سلام

نمی دونم از کجا شروع کنم ولی به دلایل امنیتی دیگه اسم دبیرا رو نمیارم...

این روزا حال اچ کی زد اصلا خوش نیست چون بد چیزیه که بهترین رفیقت از پشت بهت خنجر بزنه...

مرام رفیقا جای زخم خنجره

که عاجزه از گفتنش حنجره

هر دفعه یکی میاد دنبال دوست

بعد چند روز عوض میشه میندازه پوست

درکش میکنم...

مدیر و معاون یه بوهایی بردن و معاون محترم آقای حیدری خیلی گیر داده و قرنطینه شدیم تو کلاسا که اگه مثلا شما فلان کارو بکنین پررو میشین و فرداش همه اینا تو اینترنت و وبلاگ و کامپیوتر پخشه...


توی یکی از کلاسا من و بغل دستیم داشتیم صحبت می کردیم که دبیر اومد و گفت آقای محترم داریم واسه شما حرف می زنیم

منم که پررو بر گشتم گفتم ببخشید فکر کردم دارین کاهگل لگد می کنین...

به هر صورت سر یکی دیگه از کلاسا دبیر عادت داره تا یکی حرف میزنه اسم منو میاره آقای زارع خواهش میکنم...

ایننو از دوستم شنیدم که یه روز که من نبودم و کلاس رو همهمه برداشته بوده میگه آقای زارع خواهش میکنم که یکی بلند میشه و میگه:

آقا امروز زارع نیومده

معلم بیچاره خودشم خنده ش گرفته بوده اونم معلمی که ارزوی یه لبخند ملیحش به دلمون مونده بود. البته هنوزم به دل من مونده ولی خب چه کار میشه کرد؟ جز حسرت خوردن؟


ولی جدای از اینا میخوام یه نصیحتی به آقای ابویی و آقای حیدری بکنم که تو دست و پای ما بپیچن بد می بینن. از من گفتن... در ضمن من اونی که اونا فکر می کنن نیستم و تا ابد نمی تونن مچ ما رو بگیرن و ما رو بشناسن به دلایل فنی حرفه ای...


  به هر صورت می تونین شارژهای روحی خودتون رو برای اچ کی زد عزیز بفرستید . منم به دو دلیل نمی تونم جریان رو براتون تعریف کنم:

۱- روم نمیشه

۲- اجازه ندارم


فعلا تا بعد

بای

+نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت23:15توسط علی محمد | |