تبليغاتX
قم ها شیاطین مدرسه

قم ها شیاطین مدرسه

در مرام ما رفیقان نیست رسم ترک دوست/عهد با هر کس ببندیم جانمان در دست اوست

سلام

اول ازهمه یه عذرخواهی به همه تون بدهکارم بابت این مدت که نبودم و دلایل زیادی داشت


اما می رم سراغ بمب خبری این بار وبلاگ:

یه سری کلیپ داشتم که با موبایل گرفته بودیم و قرار بود پخش نشه اما من دیدم که پخش شه بهتره و دوستان رو هم متقاعد کردم و حالا این شما و این اولین سری کلیپ های رو نمایی شده ی وبلاگ قمها:

لینک ها از سرور غیر مستقیم 4shared

1- کلیپ بسیار زیبایی که در اردو ضبط کردیم. مطمئنا شما را روده بر خواهد کرد (البته از بی مزه بودن کارامون)

طول: 3:58 با حجم 3.8 مگابایت  http://www.4shared.com/file/125721623/a348d7be/___online.html

2- کلیپ زیبای دیگری که موقع ناهار درست کردن در اردو ضبط شد. از دست ندید

طول: 1:53 با حجم 1.8 مگابایت http://www.4shared.com/file/125722497/56e0b1ec/2_online.html

3- این کلیپ مال اردوی پارساله هنگام سالاد درست کردن و ...

طول: 00:56 با حجم 1.3 مگابایت http://www.4shared.com/file/125723558/d394ee23/saalaad.html

4- این کلیپ ماجرایی داشت واسه خودش. قرار بود هر یک از اجزای سفره رو یکی بیاره و بساط صبحانه رو سر کلاس زبان راه انداختیم. البته کلاس تعطیل و همه چپیدیم تو نمازخونه و خلاصه...

برای شستن 15 تا بشقاب و ظرف کثیف 10 نفر راه افتادیم طرف حیاط و 4 نفر فقط رفتن کلاس + معلم

و این وقایع هنگامی است که ظرف ها را می شستیم. یکی داشت می خوند و شاهرخ هم می رقصید که یهو معاون معلوم نشد از کجا پیداش شد.

شرح مفصلش واسه پست بعد...

طول: 00:48 با حجم 1.1 مگابایت

http://www.4shared.com/file/125724594/eb40d5bd/shaahrokh.html


خوب

شاد

موفق

پیروز و سر حال باشید

HKZ

یا حق

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت1:22توسط HKZ | |

با نهایت تاثر و ناراحتی که دارم به اطلاعتون می رسونم که پدر یکی از همکلاسیهام(حامد) دار فانی را وداع گفت و به دیدار پروردگارش شتافت.

تا چهلم اون خدا بیامرز وبلاگ تعطیل هستش و همینجا از تمام کسایی که دارن این مطلبو می خونن عاجزانه درخواست می کنم یه فاتحه به روح اون مرحوم بفرستید.

به حق علی، نامردی نکنید و فاتحه رو بخونید

حالم زیاد خوش نیست

تا بعد

یا علی

+نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت11:44توسط HKZ | |

سلام

این بار اومدم فقط چند تا عکس واستون بذارم و برم چون سرم خیلی شلوغه

به هرحال گرفتاری های زندگیه دیگه...

مطالب رو میزارم واسه آپ بعدی...

اولین عکس عکسی هست از دیوار مدرسه که به یاد ایام انقلاب بچه ها نوشتن

قشنگه نه؟

دوران انقلاب

دوران انقلاب2

حدیثی بر دیوار مدرسه و ورودی سالن

دیوار مدرسه

ورودی سالن

تخته سیاه کلاس و نوشته های روش اگه نوشته هاشو تونستید بخونید

تخته سیاه

کنده کاری روی میز معلم

کنده کاری2

اینم نمای کلی مدرسه

البته زیاد خوب نیست

ساختمان مدرسه


تا بعد

یا علی

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت22:22توسط HKZ | |

سلام

از اینکه دیر به دیر آپ می کنم شرمنده وقت ندارم و سرم خیلی شلوغه

چند تا از کارهای دیگه قمها:

1- توی کلاس دین و زندگی نشسته بودیم و دبیر نیومده بود. داشتیم می زدیم و میخندیدیم و سر و صدا و عشق و صفا

دو تا از بچه ها داشتن با هم کشتی می گرفتن سه چهار تاشون  داشتن فنون کونگ فو رو تمرین میکردن خلاصه بساطی بود

یکی از بچه ها مواظب بود که اگه کسی اومد بهمون بگه. دوسه بار هم که دبیرای کلاسای دیگه میگفتن صدا از سومی ها میاد چندنفر اومده بودن کلاسمون اما خبردار بودیم و ساکت و منظم داشتیم درسمون رو می خوندیم. اما...

یه بار هم نگهبانمون نمی دونم حواسش کجا بود که یهو معاون عزیز تر از جان(؟) سر رسید و معلومه همه دم دفتر البته به استثنای یکی دونفر که خسته شده بودن و داشتن نفس تازه می کردن دوباره شروع کنن که اومد و دید اینا نشستن و کار کار بقیه س و ادامه ش هم مشخصه...


2- داشتیبم کیسه های پر از آب رو رو حیاط مدرسه به سر و کله ی همدیگه پرت می کردیم و صفا که نمی دونم چی شد ییهو

یکی یه کیسه پرت کرد تو صورت من که جا خالی دادم و پشت سرم معاون مدرسه بود و شتررررق صاف تو صورتش البته صورت که نه تو پیشونیش خورد و بعدش همه دفتر با شلنگ که دستامون هم خیس بود و میچسبید...

3- دبیر فیزیکمون خیلی آروم و سر به زیره و اصولا به این راحتی ها عصبانی نمیشه اما وقتی عصبی بشه بنده خدا میزنه اول و آخرمون رو یکی می کنه. البته همونطور که گفتم کسی عصبانیتش رو ندیده غیر از سومی های محترم

اینقدر حرف زدیم و پا رو زمین کوبوندیم(مثل بلا نسبت ما اون حیوون زبون بسته) البته وقتی نگاهش به تخته بود و  داشت توضیح می داد که باورتون نمیشه کاری به سرش آوردیم که تو سرخودش زد که خیلی دلم براش سوخت و بچه ها رو آرومشون کردم البته به زور و جلسه ی بعدیش هم آشتی کنون بود و شیرینی و این حرفا چون خیلی دبیر محترمیه

این سه تا رو داشته باشید فعلا

ولی اینبار زود برمیگردم و آپ بعدی زودتر هست انشاءالله

تا بعد

یا علی

+نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت15:0توسط HKZ | |

سلام

بعد از مدتها اومدم با خبرهای جدید از مدرسه و دبیران گرام...

بدون مقدمه می رم سر اصل مطلب و تعریف کارهایی که کردیم و به هر حال... بگذریم

اول: توی کلاس فیزیک نشسته بودیم و داشتیم چرت می گفتیم و می خندیدیم(البته فراموش نشود که دبیر در حال تدریس بود همی) ییهو یه هلیکوپتر اومد بالای مدرسه مون واستاد و صداش بدجوری رفته بود رو اعصابمون.

ما هم دیدیم خیلی بد شد. دیدیم که محمد حسین بلند شده و داره با دستش یه علامتایی میده به هلیکوپتره که یعنی برو من نمیام...

معلم خیره شده بود ته کلاس و میگفت: آقای زارع خواهش می کنم... آقای زارع خواهش می کنم...

خلاصه قسمت جالب داستان آنجا بود که تا این اشاره ها رو کرد هلیکوپتره رفت دیگه بدتر خندیدیم و ...

دوم: یکی از بچه ها ساندیسش رو که تموم کرد همونجا سر کلاس ترکوند و عجب صدایی هم داد ولی غافل از اینکه معاون محترم پشت در کلاسه و اومد تو کلاس:

- ... چطور شد؟

- آقا ساندیس ترکید

-کی ترکوندش؟ تو بودی؟

- آقا خودش ترکید...

این رو که گفت معاون عصبی شد و چند تایی نوازشش کرد.

محمد حسین هم هنوز داشت ساندیس می خورد که ساندیس رو از دستش قاپید که کلاس جای این کارا نیست ولی هنوز نگرفته بود ازش که ساندیسه که نصفه بود سرتا سر پیراهنش رو رنگین کرد و ما هم که داشتیم می خندیدیم بیشتر...

سوم: دبیر داشت درس می داد که یکی ساندیسش رو که از زنگ تفریح نگه داشته بود ترکوند و معلم به قول خودمون ورپرید و داشت سکته می زد که دیگه از کلاس رفت بیرون و معاون جاش تو کلاس و بازم تکرار داستان همیشگی...

چهارم: دبیر ادبیات که اومد تو کلاس بلند شدیم و یه چیزی حدود ۵ دقیقه داشتیم می خوندیم.

از صلوات گرفته تا هرچی که بلد بودیم و نبودیم رو خوندیم که بازم دبیر رفت بیرون و وقتی دیگه خسته شدیم و نخوندیم اومد تو کلاس و از دم همه رو گرفت زیر رگبار مصیبت ( ا ببخشید...)

پنجم: فصل امتحاناته و داستان همیشگی مشورت و یاری

اینبار با روشی جدید تر

جواب سوالات رو اس ام اس می کنیم واسه هم سر جلسه امتحان اینقدر کیف میده به شما هم توصیه می کنم یه بار هم که شده این روش رو امتحان کنین ضرر نمی کنین. البته ضرر پول اس ام اس که چیزی هم نمی شه باید قبولدار باشید که ان شاءالله هستید...

ششم: وسط حیاط مدرسه نشسته بودیم کل بچه های اهل عشق و حال کلاس اتل متل گلابی می خوندیم و کیف می کردیم و بعدم کیف ها رو دوش و ... منزل

عوضش فرداش باز هم نوازش دست مهربانانه معاون و اینبار یه کمی هم مدیر که هیچوقت عصبی نمی شد...

و هفتمی و آخریش:

توی جلسه شورای دانش آموزی داشتم برای معاون توضیح می دادم که چه چیزا مدرسه میخواد و داشتم طرح ارائه می دادم:

- خب آقا دستگیره های در بعضی کلاسا خرابه و باید تعویض بشه

- چشم

- شیر آب رو حیاط هم خرابه باید عوض بشه

- چشم

- این میز پینگ پنگ کافی نیست دو تای دیگه هم بیارین تو مدرسه

- چشم

خلاصه رو کاغذ یه سری موارد نوشته بودم با کمک دوستام و سرم رو انداخته بودم پایین و می خوندم و اونم هی می گفت چشم

منم می دیدم بعضی درخواستای بیخود و بی جهت رو هم الکی می گه چشم ولی سرم رو بالا نمی آوردم و غافل از اینکه تمامش فرمالیته ست و تشریفاتی تا اینکه رسیدم به این پیشنهاد

- آقا زنگ تفریح ها رو بیشتر کنید تا بچه ها برسن غذاشون رو بخورن و تفریح سالمم داشته باشن

- چشم

- یه پیست دوچرخه سواری هم دور مدرسه بسازین تا بچه ها با دوچرخه هاشون تفریح سالم داشته باشن و به سمت دوچرخه سواری متمایل بشن

- ای به چچچچچچچچچچچچچچچچچچچششششششششششششم

و با گفتن این یکی دفتر ثبت مدرسه که یه چیزی بود قاعده ی نمی دونم چی بگم خودتون می تونین اندازه ش رو تصور کنین چنان زد تو سرم که تا سه روز همینطوری منگ می زدم و منم فرار و فحش بود که نثارم میشد از طرف معاون و خنده از طرف دیگر اعضای شورا...


بازم رفتم و تا دیدار بعد

یا علی


اینم لینک یه آهنگ ویژه ایام محرم

Benal Ey Del - Garsha & R...

من پا برجا مث دماوندم

  

 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت23:49توسط HKZ | |

سلام

بازم بی کار شدم و اومدم بنویسم براتون کیفتون کوک شه درساتون رو بهتر بفهمین...

به مناسبت هفته کتاب و کتابخوانی قرار شد تعدادی از کلاسهامون تو کتابخونه برگزار بشه و اینا...

اول که رفتیم بالا یه مقدار ادا و اصول در آوردیم که این هفته درس تعطیل و بشینیم واسه تکریم کتاب، کتابهای کتابخونه رو بخونیم. بعدم که سر جامون نشستیم میز معلم یه پایه ش می لنگید و ما هم دنبال مقوا یا سنگی چیزی که بذاریم زیر میز که یهو یکی از بچه ها رفت یکی از کتابای کتابخونه رو برداشت و آورد پیش معلم و گفت آقا میز رو بگیرید بالا...

بقیه ش رو دیگه خودتون میتونید حدس بزنید... قیافه ی معلم رو در اون حالت تصور کنید...

کلاس رفت رو هوا و تا آخر کلاس هر وقت صحبت میشد که درس دیگه کافیه و بریم کتابا رو بخونیم واسه تکریم هفته کتاب و کتابخوانی دبیر میگفت:

نمونه بارز تکریم و احترام به کتاب رو آقای ... بهمون نشون دادن و بازم کلاس میرفت رو هوا...


چند وقتیه که یکی از بچه ها خیلی گیر داده به پدر حامد و هر طوری میشه پای پدر حامد رو میکشه وسط...

واسه روشن شدن عمق فاجعه چند نمونه ش رو براتون مثال می زنم ببینین و قضاوت کنین:

درس تاریخ معاصر: معلم داشت درباره ژنرال آیرون ساید و اینا صحبت می کرد که گفت: همه ش تقصیر این پدر فلان فلان شده حامده که با آیرون ساید دو تایی دست به یکی کردن و اینا

درس فیزیک: دبیر داشت درباره خازن ها صحبت میکرد که گفت انرژی های ذخیره شده رو تمامش این پدر فلان فلان شده حامد مصرف می کنه و مملکت... بله

درس شیمی: امتحان داشتیم که گفت اگه این پدر فلان فلان شده حامد گذاشته بود من درس میخوندم و نمره می آوردم

درس زیست شناسی: این که عملکرد هورمون غده اپی فیز هنوز مشخص نیست اگه پدر فلان فلان شده حامد نبود پیدا شده بود...

البته چیزهای زیادی هست که من نمی تونم بگم به دلایل اخلاقی و اینکه نمی تونین این مورد رو عمیقا درک کنید تا نیاین تو کلاس...


یادم به یه جریان دیگه اومد...

داشتم ته کلاس با دوستام صحبت می کردم که معلم گفت بیا بشین روبروی میز خودم

نشستم و بازم سر بر میگردوندم و صحبت...

گفت نه اینجوری نشد بلند شو بیا سر جای سطل آشغال بشین

سطل رو برداشت ولی من که پر رو بودم البته بسیار زیاد بازم موشک درست میکردم و واسه بچه ها میفرستادم و اونا هم نامردی نمی کردن و جواب میدادن تا اینکه بالاخره انداختم از کلاس بیرون...


و اینکه یه صادق جوهر داریم تو مدرسه کرکر خنده ست

رفته بودن چند نفر پهلوش من نبودم ولی کاملا تجسم کردم و خندیدم از ته دل

به یکی گفته بود(البته با لهجه و فرم صدای خاص خودش) :بچه یکی تس از حیدری خوردم

- چرا صادق چه کار کرده بودی؟

- زبان زیر ۱۰ شدم

دوستم میگفت: حالا ما به خودمون گفتیم ۸ شده ۷ شده یا حتی دیگه آخرش ۵

- حالا چند شدی؟

 با حالت کلاسیک و کشداری گفت:

- صفررررررررر( البته کسره ی صاد رو بکشید ر هم که خودش کشیده هست) 

رفقا که همونجا ولو شده بودن رو زمین از خنده...

واسه این دفعه بازم کافیه و خداحافظی

تا بعد

یا علی

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت22:43توسط HKZ | |

سلام

امیدوارم که شما مثل من هیچوقت از رفیقتون بد نبینید و این چیزایی رو که من تحت عنوان نارفیقی دیدم هیچوقت نبینین...

خب بریم سراغ کارهایی که کردیم و دیگه...

اول از همه یه چیزی بگم که چیزی نشده که علی محمد انقدر شلوغش کرده فقط مختصر بوهایی مدیر و معاون بردن که اونم به وقتش خدمت عاملش می رسیم...

اول از همه توی کلاس زبان فارسی بود که شروع کردیم...

معلم یه درس رو می خواست بده و چون کتابی که دستش بود مال رشته انسانی و چاپ ۸۵ بود یه درس رو کتاب ما نداشت و اون شروع کرد به درس دادن و ما هم چیزی نگفتیم که اصلا این درس رو کتاب ما نداره و ما رشته مون یه چیز دیگه ست و فلان و اینا...

خلاصه بعد از توضیح درس شروع کرد به خوندن از روی کتاب و گفت که هر جاش از کتابتون حذف شده رو بگین. ما هم گفتیم باشه چشم

درس رو که خوند و خودآزمایی هاش رو هم حل کرد یکی از اراذل بلند شد و گفت آقا کجا رو داشتین می خوندین؟ گفت: فلان فلان شده حواست کجا بود؟ صفحه ی ...(یادم نیست چه صفحه ای بود)

و دوباره من بلند شدم و گفتم آقا راستش منم هرچی فکر می کنم نمی فهمم کجا رو داشتین می خوندین. یه فحش هم نثار من کرد و بعد گفت: خاک بر سرتون که کلاس سوم رسیدین و هیچی حالیتون نمیشه.

خلاصه ش کنم وقتی ماجرا رو فهمید چنان جوش آورد که من گفتم الان همه بخار میشیم و قهر کرد و گذاشت از کلاس رفت بیرون و ما هم خنده بود که میکردیم و عشق و صفا...

البته قضایای بعدش مانند کتک و اینا چون بدآموزی داره سانسور میشه


و اینم یه عکس از آرمی که اولین بار عباس میدانی برای این وبلاگ طراحی کرد و من هنوز هم دارمش( البته کیفیت نداره ولی از هیچی بهتره...)

آرم قمها 


و اینکه دیگه فعلا این یکی رو داشته باشین تا بعد که کارای دیگه مون رو بنویسم. الان وقت کمه و فرصت زیاد 

و اینکه فعلا تا بعد

یا علی

 

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت18:24توسط HKZ | |

سلام

نمی دونم از کجا شروع کنم ولی به دلایل امنیتی دیگه اسم دبیرا رو نمیارم...

این روزا حال اچ کی زد اصلا خوش نیست چون بد چیزیه که بهترین رفیقت از پشت بهت خنجر بزنه...

مرام رفیقا جای زخم خنجره

که عاجزه از گفتنش حنجره

هر دفعه یکی میاد دنبال دوست

بعد چند روز عوض میشه میندازه پوست

درکش میکنم...

مدیر و معاون یه بوهایی بردن و معاون محترم آقای حیدری خیلی گیر داده و قرنطینه شدیم تو کلاسا که اگه مثلا شما فلان کارو بکنین پررو میشین و فرداش همه اینا تو اینترنت و وبلاگ و کامپیوتر پخشه...


توی یکی از کلاسا من و بغل دستیم داشتیم صحبت می کردیم که دبیر اومد و گفت آقای محترم داریم واسه شما حرف می زنیم

منم که پررو بر گشتم گفتم ببخشید فکر کردم دارین کاهگل لگد می کنین...

به هر صورت سر یکی دیگه از کلاسا دبیر عادت داره تا یکی حرف میزنه اسم منو میاره آقای زارع خواهش میکنم...

ایننو از دوستم شنیدم که یه روز که من نبودم و کلاس رو همهمه برداشته بوده میگه آقای زارع خواهش میکنم که یکی بلند میشه و میگه:

آقا امروز زارع نیومده

معلم بیچاره خودشم خنده ش گرفته بوده اونم معلمی که ارزوی یه لبخند ملیحش به دلمون مونده بود. البته هنوزم به دل من مونده ولی خب چه کار میشه کرد؟ جز حسرت خوردن؟


ولی جدای از اینا میخوام یه نصیحتی به آقای ابویی و آقای حیدری بکنم که تو دست و پای ما بپیچن بد می بینن. از من گفتن... در ضمن من اونی که اونا فکر می کنن نیستم و تا ابد نمی تونن مچ ما رو بگیرن و ما رو بشناسن به دلایل فنی حرفه ای...


  به هر صورت می تونین شارژهای روحی خودتون رو برای اچ کی زد عزیز بفرستید . منم به دو دلیل نمی تونم جریان رو براتون تعریف کنم:

۱- روم نمیشه

۲- اجازه ندارم


فعلا تا بعد

بای

+نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت23:15توسط علی محمد | |

نارفیق

فقط متاسفم واسه کسایی که دم از رفاقت می زنن ولی در عمل... هیچی نیستن و موقع سختی در می رن و تنهات می ذارن و دلت رو می شکنن

هرکس به طریقی دل ما می شکند

بیگانه جدا  دوست  جدا  می شکند

بیگانه اگر می شکند حرفی  نیست

از دوست بپرسید چرا می شکند؟


همین

+نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت21:29توسط HKZ | |

سلام

معرفی کلی:

نام: علی محمد

شهرت: ندارم یا شایدم دارم و خبر ندارم

معدل سوم راهنمایی: ۹۳/۱۹

علاقه: موتور سواری- فوتبال- به تنیسم دارم علاقمند میشم تا چه پیش آید

رفقای صمیمی: اچ کی زد- حامد- حسین

خصوصیات فردی: بچه ها میگن خوشگل و خوشتیپ- خوش اخلاق- شوخ- عاشق هر چی با مرامه

من علی محمد دانش آموز اول دبیرستان هستم و از اینکه می تونم از نویسنده های این وبلاگ باشم خیلی خوشحالم.

شرح حال وبلاگ رو از اول تا الان اچ کی زد برام تعریف کرد و خب خیلی ناراحت شدم وقتی فهمیدم چه تعداد بودن و حالا یه نفر شده اونم کسی که به هر صورت بگذریم بهتره

داستان آشناییم با اچ کی زد خیلی مختصر و مفید بود:

گویا تو مدرسه که من رو میبینه ازم خوشش میاد ولی جرئت نداشته بگه بنا به دلایل شخصی و فنی  حرفه ای

و سر آغاز دوستی ما شد تصادف با هم و به هر صورت این تصادف باعث شد یه دوستی عمیق بین ما ایجاد بشه مثل دوستی اچ کی زد با صابر (آخه واسه م تعریف کرده تمام جریان ها رو)

من تازه اومدم و نمی دونم چی چی باید بنویسم ولی از تعاریف اچ کی زد یه چیزایی فهمیدم و می خوام شروع کنم

توی کلاس دبیر زیست شناسی (محمود زرگر) گچ رو خیس کردم و گذاشتمش پای تخته. وقتی که میخواست درس رو پای تخته توضیح بده گچه خیلی کمرنگ می نوشت که به هر صورت یه فحش آبدار نثار اول و آخر روح ننه بابای اونی کرد که گچ رو خیس کرده و به ما گفت صبر کنین نیم ساعت دیگه ظاهر می شه و می تونین بنویسین

این اولین خرابکاری من بعد از آشنایی با اچ کی زد بود

به هر صورت نظرات از این به بعد کاملا خصوصی میشه و هرکس هر حرفی داره توی نظرات می تونه بزنه حتی فحش و تهدید و اگه کسی میخواد نظرش تایید بشه و به نمایش در بیاد تو یه نظر جداگانه بگه و در حالت کلی:

هیچ آدابی و ترتیبی مجو *،* هرچه می خواهد دل تنگت بگو

نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما رو درباره خودمون و کارامون کاملا پذیرا هستیم.

بای تا بعد 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت21:41توسط علی محمد | |