تبليغاتX
قم ها شیاطین مدرسه
در مرام ما رفیقان نیست رسم ترک دوست/عهد با هر کس ببندیم جانمان در دست اوست
 اردو و اینکه : من آمدم...
سلام

من اومدم با ماجراهایی از اردو و چند تا عکس که امیدوارم تا لود شدن کاملش صبر کنین چون حجم فایلها زیاده

اول اردو همه این جوری شاد و شنگول بودن مثل این عکس

از چپ به راست: شتر- کشتی گیر- کوهی و اونیم که اون پشت واستاده زالزالک

و یه یادگاری با ...

اینم شتر و عادل از چپ به راست

اینم محمد مهدی اینجوری نیگاش نکنین یه قشون رو حریفه

اما نهار:

من و فرزاد مامور شدیم جوجه ها رو سیخ کنیم یه مقدار که سیخ گرفتم بچه ها گفتن از پهنا سیخ بگیر گفتم نازکه می افته تو آتیشا بعدش من ضامنش نمی شم گفتن باشه تو بگیر اگه افتاد تو آتیش خودمون ردیفش می کنیم. گفتم ای به چشم و یا علی گفتم و شروع کردم ولی چند تایی رو که از عرض گرفته بودم نیگه داشتم برای خودم چون به کارم ایمان داشتم

خلاصه گذاشتیمشون رو آتیش که یکی بعد از دیگری افتدن تو آتیش و منم چون واسه خودم نیگه داشته بودم به روی مبارک هم نیاوردم و گفتم: چشمتون کور دندتون نرم حالا همینا رو بخورین و خودم همون جوجه ها رو خوردم. البته به اضافه...

بفرمایید سالاد... شما چی فکر می کنین

 

فعلا این مطلب رو تا اینجا داشته باشید بقیه عکسا و مطلبای اردو باشه واسه بعد

تا بعد

یا علی

|+| نوشته شده توسط این شرور: HKZ در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387  |
 انا لله و انا الیه راجعون
سلام

با توجه به فوت عموی بنده کلیه فعالیت های وبلاگ تا چهلم اون خدا بیامرز به حالت تعلیق در می آید.

(به علت نداشتن کیفیت عکس پوزش عکس بهتر نداشتم)

خدا رحمتش کنه

یا علی

|+| نوشته شده توسط این شرور: HKZ در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387  |
 اووووووووووه غلطای زیادی!؟!

سلام

به خاطر تاخیر تو آپ کردنم معذرت. مشکلات مدرسه ست دیگه. بریم سر چند تا از خراب کاریها و شیطونی ها تو مدرسه:

1- سر کلاس شیمی اونقد شلوغ کردیم که معلم عزیز قهر کرد رفت. کلاس از کنترلش در رفته بود . اون روز هم اعصابش خرد بود. وگرنه معلم با جنبه ایه خودش هم باهامون همراه میشه شوخی میکنه. خیلی معلم خوبیه.

 

ولی درس جای خودش شوخی و انتر بازی هم جای خودش.

 

رفت ولی به جاش معاون عزیزتر از جان آمد با اون کابل قشنگش. اراذل و اوباش رو اول از همه مستفیض کرد.

محمد مهدی زیر دستش در رفت و منم کیف و کتابش رو بهش رد کردم و د برو که رفتی. یه سه چهار تا اضافه خوردم.

 

بعد اومد بره محسن یه گچ حواله سرش کرد. برگشت ببینه کی بود یکیم حمید زد. 5 تاییمون رو برد دم دفتر.

البته 5 تا که نه 4 تا محمد مهدی فلنگو بسته بود.

اینقد خوردیم ولی به رومون نیاوردیم. پوست کلفت تر از این حرفاییم. وقتی فکر کرد آدم شدیم( چه فکر بیخودی)

ولمون کرد بریم. ولی..........

 

2- فرداش امتحان ریاضی داشتیم. تستی بود و آسون. یه پاسخنامه سفید اول سال از دفتر کش رفته بودیم و برای تقلب ازش استفاده می کردیم. از روش کپی می گیریم. بگذریم.

چون ریاضیم تو اراذل از همه شون بهتره پاسخنامه رو دادن من. آسون بود و همه ش رو سریع جواب دادم. پاسخنامه تو اراذل دست به دست شد و همه 20 شدیم. فهمیدن یه کلکی تو کار بوده.

چند روز بعدشم امتحان فیزیک ازمون گرفتن. بازم پاسخنامه دست من بود اما 5 تایی مون رو نشوندن جاهای مختلف سالن.

خوشبختانه محمد حسین رو نشوندن بین دو تا در سالن(جایی برای متقلبا که همیشه سرش جنگه). بازم آسون بود و سریع پاسخنامه هه رو از زیر در رد کردم براش. بعد همینطور دست به دست به کمک بچه ها به سر و ته سالن رسید.

این امتحانو بیشتر بچه ها چون پاسخنامه از زیر دستشون رد شده بود 20 گرفتن. بازم کفری شده بودن. وقتی یه بار جلوی دفتر مدرسه رد می شدم دیدم دارن میگن که این دومی ها رو نمی تونیم مچشون رو بگیریم و اینا و اونا.

هه هه هه هه.............

 

3- کفری شده بودم. امتحان ادبیات داشتیم. سر جلسه معلم چشمشو انداخته بود تو چشم من. محمد مهدی شماره سوالو بهم رسوند. دیدش. اما فکر نمی کنم متوجه شماره سوال شده باشه. یه رمزه میان دسته ی اوباش.

نگاه من می کرد ببینه چطور جوابو بهش میگم. بازم با علامات خاص خودمون جواب رو بهش رسوندم اما متوجه نشد.

چرا؟ چون از شیوه های بسیار نوین و ابتکاری و ابداعی استفاده می کنیم و کسی هم نمی فهمه. اختراعش کار خودمون و عموما محمد مهدیه. امتحانای تستی جدا تشریحی هم جدا.

اما واسه این حرصم گرفته بود که همه داشتن تقلب می کردن(البته همه که نه) حتی برگه هم عوض می کردن ولی معلم فقط به من نگاه می کرد و چهار چشمی مراقب من بود. ولی از زیر دستش قصر در رفتیم.

ای ول به خودمون.

 

4- تو زمین ورزش هم همه مون یه تیم هستیم. سه تیمه بازی می کنیم و بازی هامون بفهمی نفهمی بدک نیست.

وایساده بودم تو دروازه عادل یه شوت زد. به زحمت گرفتمش. دومی رو از تو کرنر گلش کردن. باید می نشستیم نوبت مون بشه...

 اما چه نشستنی...

یه توپ اومد اوت  شوتش کردم افتاد بالای بام خانه همسایه. سید رفت آوردش. دومیشو حمید انداخت بالا و همینطور سومیشو محمد حسین. اعصابشون خرد شده بود. این بار که اومد محمد حسین یه شوت کرد نمی دونم چطوری رفت تو دفتر و صاف نشست توی صورت مدیر. خیلی قشنگ زد. مدیرمون می دونست عمدی نزدیم و بخشید.

خلاصه رفتیم تو بازی و توپ رو چنان زدم که این بارم رفت تو دفتر و از بخت بد(؟) بازم نشست تو صورت مدیر البته این بار یه تیکه از صورتش. بازم بنده خدا چیزی نگفت. اما بار سوم که زدم اعصابش به هم ریخت. توپ رو ازمون گرفت و هفته ی بعدش بازم همین آش بود و همین کاسه. بنده خدا گرماش بود و نمی تونست پنجره رو ببنده.

خداییش واسش ناراحت شدم ولی عمدی که نمی زدیم اما وقتی حیدری اومد تو دفتر محسن یکی عمدا انداخت تو دفتر که افتاد و کل پرونده هایی که یه ساعت تمام(جدی میگم) مشغول مرتب کردنشون بود پخش زمین شد.

آی حال کردم. آی حال کردم. ولی بازم به خیر گذشت.

 

5- معلم نیومده بود و ما رفتیم بالا تو سالن که مثلا درس بخونیم. ولی معلومه چه خبر بود. نیم ساعت تمام چرت می گفتیم و چرت می شنیدیم و از هر دری حرف می زدیم که چی چی چرا چطور مشه یهو یکی پیشنهاد داد بالا پایین بپریم یه خورده سر به سر کادر مدرسه بذاریم. دسته ی اوباش شروع کریدم. حیدری اومد با کابلی که همیشه خدا دستشه که چه خبرتونه مدرسه رو گذاشتین رو سرتون؟

پشت سرش مدیرم اومد عصبانی و برافروخته:

حشرات! چرا سم زمین می کوبین؟ مثلا پایین کلاس درسه.

محمد حسین گفت:

آقا حشره که سم نداره.

مدیر که می دونست هر چی هست زیر سر ما 5 تاست بردمون پایین تنبیه مون کنه( مثلا)

فکر می کنین چیکارمون کرد؟

مدرسه یه مقدار خرده کاریهای ساختمانی داشت و اون ما رو فرستاد گونی سیمان بار وانت کنیم.

اما چه بار کردنی...

پشیمون شد از دادن این کار بهمون.

می تونستیم نفری یه گونی هم پشت کنیم ببریم ولی 5 نفری سر یه گونی رو گرفتیم( ما رو تو اون حالت فرض کنین) و تو یه مسیر حدودا 25-20 متری حدود 7-6 بار زدیمش زمین که گونیه پاره شد. نصف بیشتر سیماناش ریخت زمین و رفتیم یه گونی خالی دیگه آوردیم اونو پرش کردیم و با خنده و شوخی و مسخره بازی اونو پرتش کردیم بالای وانت که افتاد زمین و دوباره پاره شد.

دوباره رفتیم یه گونی دیگه آوردیم تا سالم اونو بار وانت کردیم. خیلی حال داد. مخصوصا این کار کردیم که دیگه  ما رو به اعمال شاقه وادار نکنن.

45 دقیقه تمام یه گونی رو می بردیم.

خیلی کیف کردیم همگی همی....!!!!!

 

 

6- ماجراهای شگفت انگیز اردو چون عکساش نیاز داره به آپلود شدن و یه مقدار وقتگیره و تعداد عکسا هم کم نیست باشه واسه یه فرصت مناسب که سرم خلوته.

 

این همه نوشتم حیف نیست که نظر ندین راجع به کارای خرکی مون؟

به وجدانتون رجوع کنین ببینین درسته بدون نظر برین؟

منتظر نظراتون برای بهتر شدن هر چه بیشتر وبلاگ هستم.

تا بعد

                                                                                                  یا علی    

 

 

 

|+| نوشته شده توسط این شرور: HKZ در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387  |
 عید آمد و موسم بهاران شد...
سلام

امیدوارم حالتون خوب باشه

امیدوارم این ۱۴ روز تعطیلی رو کسی به کامتون زهر نکرده باشه و به خوبی و خوشی اون رو تموم کرده باشین.

خب اینجا من می خوام یه شعر در رابطه با نوروز بذارم از خودم

می دونم که بعضی جاهاش که نه خب همه جاش نارسایی های وزنی و قافیه ای داره ولی شما سعی کنین اونا رو بذارین پای آماتور بودن من البته جاهایی که فکر کردم ممکنه منظورمو متوجه نشین تو پاورقی توضیح دادم. بازم اگه نفهمیدین تو نظرات اعلام کنین تا براتون بگم

خب بببینید این شعر من چقد قشنگه حالشو ببرین(شوخی کردم زیاد جدی نگیرین)

عید آمد و چون که آن آید

یارش همه سبزه و گلان(۱) آید

از گرمی این هوای خوب یزد

خر نیز چو من سراغ یاران آید(۲)

یاران بهاری که در این یزد نبود

پس حال به سمتم همه نالان آید

 بود آرزویم همه در بهار

خدایا! شود عید باران آید؟

بس که همه در یزد ز گرما مردیم

لکن نشد از عرش صدایی آید

در مدرسه ای که درس می خواندیم ما

آن مدرسه ای که لب در آن جان آید(۳)

یک بار نشد معاون کاخ سفید(؟)

کاری کند آن شخص خندان آید(۴)

این هست سیاست سیاه آن کاخ

کز آن همه کس بد که نه گریان آید

بعد از همه ی تحولات این سال(۵)

کاری کنم این سال بهاران آید

اما سخن عید مبارک باد است

با این همه که گل به بهاران آید

عید همگی باد مبارک اینجا

قمها همه در عید شادان آید(۶)

قمها که بگویم نظرم هست

تنها به خودم قم که خرامان آید

از شعر قشنگ م(؟) به شعف

همه پروانه-گل و جان آید

از شعر من اندر چمن و سبزه و گلزار

شور و شعفی نو به درختان آید

سبزه و سکه و سیب و سمنو

سرکه و سماق بر خوان(۷) آید

۷ سین بهاران شده اینجا

۶ سین که سنجد نظر الان آید(۸)

در خاطر این قم که همینجاست

تبریک شما نیست پنهان آید(۹)

پس به شعرم همه تان خوب توجه دارید

تان را بگذارید به جاش مان آید(۱۰)

پس عید در این سال جدید

تبریک و تهیت به همه مان آید

در این وب ناچیز که قمهاست

نامش همه جا بر سر زبان آید

می کنم من درد بی درمان دوا

با حکایت هایم از آنچه که پنهان آید

گه گداری یک سری بر ما بزن

گریه گر بر سر اذهان آید->

در مخمصه ای گر تو شدی باز گرفتار

بهر مددت آن همه ایمان آید

گفت شاعر چه در آن شعر قشنگ

شعری که قشنگ است پایان آید

قافیه چو تنگ آید

شاعر به جفنگ آید

*****************************************

پاورقی:

۱-گلان: جمع گل

۲-این بیتو زیاد جدی نگیرین. فی البداهه به ذهنم اومد

۳- جان به لب آمدن

۴- یه بارم نشده محض رضای خدا معاونمون کاری کنه یه نفر از دفتر مدرسه یا همون کاخ سفید خندان بیرون بیاد

۵- منظورم سال ۸۶ ه

۶- قمها یعنی فقط یه قم اونم من

۷- خوان دیگه می دونین چیه. همون سفره است

۸- ۷سین توی وبلاگ قمها شده ۶ سین چون سنجد الان به خاطرم اومد

۹- تو حافظه ی من نیست که عیدو به من تبریک گفته باشین

۱۰- یعنی به جای این عبارت که:عیدتان مبارک باد بذارین:عیدمان مبارک باد

***********************************************************

به به

به به

خوب نبود؟بود؟نبود؟

خب نظرتون رو راجع به شعر برام بنویسین

فعلا تا بعد که براتون از شیطونی هامون تو مدرسه بنویسم

خداحافظ

فعلا

 

|+| نوشته شده توسط این شرور: HKZ در یکشنبه هجدهم فروردین 1387  |
 ز کوی یار می آید نسیم باد نوروز ### از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروز

سلام

سلامی گرم به همه ی اونایی که توی خونه دلشون یه جای کوشمولو رو برای ما در نظر گرفتن و ما رو تو خونه تکونی عید دور نریختن.

 

من اومدم. گرچه با تاخیر زیاد که به دلیل مشکلاتی که پیش اومد نشد آپ کنم. ممکنه بعضی مطالب تکراری باشه ولی به هر حال ارزش خوندن و حداقل یه نظر دادن رو داره.

 

اول از همه نوروز رو به همه تون تبریک میگم. البته قرار بود برنامه های مفصلی برای نوروز داشته باشم که دیگه... مردشور این کامپیوتر رو ببره که اینقد ادا اطوار داره و هر روزی یه بازی برا خودش در میاره تا جایی که حتی یه عکس هم نشد اینجا بزنم. ولی خب! چاره ای نیست. باید سوخت و ساخت...

 

بریم سر مرور وقایعی که در سال 1386 بر ما گذشت و غبار خاطرات را بر دلمان نشاند:

 

1- جدایی از قمها که تلخ ترین خاطره م بود. به هر حال همه ی عوامل دست به دست هم داد تا ازشون جدا شم.

مریضی، فشارایی که... به هر حال بگذریم. در مورد این یکی حرف نزنم بهتره؟!

 

2- ورود به مدرسه جدید و آشنا شدن با شاگردای جدید و صمیمی شدن با محمد حسین و محمد مهدی و حمید و محسن که انصافا دم همه شون گرمه. همگی با هم دست در دست هم می دهیم به مهر و مدرسه ی خویش را می کنیم ویران!!! هرجا اسم از بچه های شرور می برن همه فورا اسم ما یادشون میاد. به هر حال معروف شدیم دیگه؟!

البته اگه معاون محترم آقای حیدری بالای سرمون نبود مدرسه تا حالا با خاک یکسان شده بود که به لطف ایشون مدرسه هنوز سر پاست.

 

3- قضیه ی محمود موجی رو براتون تعریف کردم. ولی برای اونایی که نمی دونن بگم که این آقا دبیر آمادگی دفاعیمونه. خیلی هم گند اخلاق و به اصطلاح خواره. ولی با کتکای الکی ش می ساختیم تا یه فکری به ذهنمون رسید.

یه روز وقتی اومد سر کلاس همه سرهامون رو روی صندلی مون گذاشتیم(مثل بچه ها که مثلا گریه می کنن) که چی؟ مثلا خوابیم. صدامون زد کسی جوابش رو نداد. می دونست که زیر سر یکی از ماهاس. اومد یه سه چهار تا سیلی حواله ی صورت من و محمد حسین و محمد مهدی کرد. ولی ما قبلا با بچه ها هماهنگ بودیم و پیش بینی اینا رو کرده بودیم.

خلاصه چند تای دیگه از بچه ها رو زد ولی افاقه نکرد که نکرد. کسی از جاش جم نخورد. معاون اومد و اونم با کابلی که همیشه دستشه چند تای دیگه حواله ی سر و کمر محسن و محمد حسین کرد ولی... نه ما از اینا مصمم تر بودیم. تا اینکه مدیر مون که از اداره آموزش و پرورش برگشت اومد سر کلاس. آدم بود و احترامش می کردیم.

اومد یه مقدار در گوشمون روضه خوند تا اینکه از ماها یکی بلند شد و شرح عاصی شدن بچه ها رو براش گفت و گفت تا ایشون اینجوری باشه وضع همینطوره. خلاصه اونروز سر کلاس نرفتیم ولی هفته ی بعدش به قدری باهامون مهربون بود که نگو. به جان خودم اگه دروغ بگم. ماها رو می شناخت و می دونست اگه باهامون بدرفتاری کنه سر و کله ش با ماهاس و دیگه خودش می دونست که چه کار می کنیم.

این جور جاها می گن امان از تجربه چون از کارای ما اطلاع داشت. به هر حال ما فقط برای اصلاح اون دست به این کار زدیم نه طغیان و آشوب بیخودی.

 

4- برای قضیه ی آقای نعمتی به یکی دو پست قبل مراجعه کنین. البته سر کلاس آقای نعمتی زیاد اتفاقات جالب می افته ولی فعلا همین یکی بسه.

 

5- مانور بسیج: اردوی فرهنگی رزمی رضویون در پادگان حضرت ولیعصر ارواحنا فداه

اول که چند کیلومتر قبل از پادگان نگه داشتن و تا اونجا پیاده روی کردیم. یکی از بچه ها که فقط یه تیکه استخونه طاقت نیاورد و حالش بد شد و از همونجا با آمبولانس برش گردوندن خونه شون.

بعدم که به اونجا رسیدیم یه خل وضع دیوانه 10 تا قرص سردرد رو یجا انداخت بالا و بعد یکی دو ساعت حالش بد شد و برش گردوندن. معده شو که شست و شو دادن و حالش خوب شد بهش گفتن چرا 10 تا قرص خوردی؟ گفت چون 10 تا بیشتر نبود. جدی هم گفت. اون کلا از مخ تعطیله و همه میشناسنش. هر جا بیاد بمب خنده ست.

 

پیاده روی در شب، جهت یابی به وسیله ستارگان هم خیلی جالب بود. اما از همه قشنگتر آسمون قشنگ کویر بود که یه عالمه ستاره داشت. واقعا منظره زیبایی بود.

راهنما مون زبونش گیر داشت و س رو ش تلفظ می کرد و ز رو ژ. خیلی ها خنده ش کردن. ولی خب بیچاره نمی تونست. اما خنده ی اصلی اونجا بود که وقتی داشت با گلوله های رسام ستاره ها رو نشون می داد و درباره شون صحبت می کرد وقتی داشت یکی یکی میشمرد تا به ستاره قطبی برسه(قسمت آبریز دب اکبر رو 5 برابر کردن) فشنگاش تموم شد دوباره هم وقتی خشابش رو عوض کرد گلوله گیر کرد و نتونست اون 5 قسمت فرضی رو نشون بده. تفنگ یکی دیگه رو گرفت ولی اونم فشنگ تموم کرد. تا اینکه تفنگ چهارم کارشو راه انداخت. جدی میگم. خیلی خنده ش کردن. به جان خودم اگه دروغ بگم.

وقتی پیاده روی می کردم باید آماده می بودیم تا وقتی منور زدن بخوابیم رو زمین و یا اگه انفجاری رخ داد پناه بگیریم. حالا یا با خوابیدن روی زمین یا به طرق دیگه. بگذریم. هنگام انفجار یکی خودش رو خیس کرد. انفجار ناگهانی بود ولی قبل از اون بهمون هشدار داده بودن. باید آماده می بود.

خلاصه هر چی از این مانور بگم کم گفتم. خیلی جالب بود. به مانور شباهتی نداشت. مانوری که بین همه دانش آموزان شهر برگزار شد.

 

6- یادم به یه قضیه اومد. وقتی یکی از دانش آموزا یه کار واقعا وقیحانه انجام داد(نمی تونم بگم چی ولی تکه پاره هاشو صابر جون می دونه اما اونم نه به طور کامل). کاری که مستحق بلایی که سرش آوردیم بود. دست و پاشو گرفتیم و انداختیمش از پنجره بیرون. دستش شیکست و پاهاش مو برداشت. حالا بر ندارین بنویسین که گناه داشته و از این حرفا چون واقعا کارش از زشت هم زشت تر بود. از اونی که شما فکرش رو بکنین بدتر.

داشتم می گفتم. پس فرداش پدرشو با خودش آورد مدرسه که مثلا ما رو به قول خودش ادب کنه. ولی پدرش نمی دونست چیکار کرده. همه ی بچه ها تو دفتر صف کشیدن. اول از همه منو باز خواست کردن ولی پدره که عصبانی بود یه سیلی خوابوند تو گوشم. منم که محق بودم کم نیاوردم و متعاقبش یکیم من حواله صورتش کردم. همه ی بچه ها اومدن جلو. چون از کسی نمی ترسیدن و رفاقت هم سرشون می شد. به هر حال تا اومد یکی دیگه بزنه معاونمون جلوش رو گرفت تا بالاخره وقتی براش توضیح دادیم که چیکار کرده آروم شد و یکی خوابوند تو گوش پسرش. بعدم همونطور با دست و پای گچ گرفته کشون کشون بردش بیرون. به هر حال ماجرا ختم به خیر شد.

 

7- بد وقت مریض شدم. همون مریضی پارسال و مسابقاات استانی پینگ پنگ رو از دست دادم. پارسال تو مسابقه مریض شدم و رتبه نیاوردم و امسال هم اصلا نشد شرکت کنم. امسال حتما رتبه می آوردم. حداقل سوم می شدم. اینو مطمئنم. ولی خب به هر حال زود خوب شدم ولی تنها حسن(؟) مریضی من از دست دادن مسابقه بود. ای بخشکی شانس که باید یه سال دیگه هم صبر کنم. چی میشه کرد؟

***********************************************************************

 

مطلب زیاده ولی فعلا برای این پست کافیه. سعی می کنم زود به زود آپ کنم اگه این کامپیوتر رو دنده ی لج نیفته.

 

حتما یه نظر بدین. ببینم نظرتون راجع به کارای ما چیه؟

 

سال خوشی پیش رو داشته باشین.

 

فعلا

|+| نوشته شده توسط این شرور: HKZ در جمعه دوم فروردین 1387  |
 
 
بالا